حكيم زجاجى

35

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به نافع چنين گفت كاى نيك‌يار * ز من باش بدرود و به روزگار كه من مىروم سوى دشمن به جنگ * جهان را كنم بر بدانديش تنگ . . . كوشش ورزم باز * كه تا زنده باشم من اى سرفراز 25 چو بشنيد نافع بناليد زار * گرفت آن جوانمرد را در كنار بماندند آن هر دو لشگر شگفت * همى اين بدان آن بدين باز گفت . . . رفت مهلب چو شير * يكى بانگ زد بر سواران دلير چنين گفت با مردم اندر نبرد * كه ما را خداوند بيدار كرد درآييد اى بدسگالان ز خواب * بترسيد از دوزخ و [ از ] عذاب 30 . . . به كردار برق * در آهن ز سر تا به پا بود غرق به نام آن سرافراز حسان شير * ز پشت خزيمه سوار دلير بزد تازيانه بر اسب و بتاخت * كه با مهلبش نيز بودى شناخت . . . گفت آن بىادب * كه اى ننگ بر سروران عرب شدى رافضى دور گشتى ز دين * [ مسلمان ] شو اى مرد و برگرد از اين 35 برآشفت مهلب درآمد چو گرد * به سرنيزه آن مرد را قتل كرد . . . بد ورا هم بكشت * به نوك سرنيزه چون شد درشت جوانى درآمد كه سرهنگ بود * پر از دانش و فر و فرهنگ بود به مهلب چنين گفت كاى بدنشان * نگون‌بخت در جمع گردن‌كشان . . . برون آمدى * بدين‌گونه جوياى خون آمدى 40 تو را نان عبد الملك شد حرام * كه خوردى ، تو اى مرد بىننگ‌ونام بزد نيزه اندر دهانش به كين * ز اسبش درافكند و زد بر زمين . . . تكبير كرد * به ميدان يكى لحظه تأخير كرد براهيم فرزانه آواز داد * كه اى مرد دانا و بادين‌وداد نمودى هنر ، اين زمان بازگرد * به نزديك ما راه را درنورد 45 [ جوابش چنين داد ] فرزانه باز * بخواهم شدن زاين ميان برفراز بگفت اين و آهنگ بدخواه كرد * ز مردى برافشاند بر ماه گرد يكى نامور بود بطاح نام * برِ مهلب آمد از آن خيل شام . . . توانا و صعب * كه دريا نبودى ورا تا به كعب